او یک سه شنبه ای بود
ابوذر. یک تکه بود از ما که از ابتدا تا همیشه با ما نبود ولی بخشی از ما بود گوشه ای از یک نقاشی که سفید بود و کسی هم نمی بیند ولی در دیدنها شرط مشارکت است . همچون ما برای نقاشی اش . و مثل ما که یک تکه از او بودیم . این تکه تکه ها را بگذارید کنار هم چند ده سال زندگی بود در هم اگر چه کوتاه کوتاه بود ، یک لکه بزرگ بود در کوتاهی زندگی هر یک ما بودن ما برای بازی بودن ها .
من همش فکر می کنم این تاریخ که خیلی ساخته می شود و ما که هی اینها را مرور می کنیم و باز چیزی سر در نمیاریم . چرا هی طوری باید آن را بسازیم که به نیکی باید از آن یاد کرد ؟
من اینجوری فکر میکنم ولی همش دوست دارم به یکی از گذشته ام فکر کنم و یا فقط زنگ بزنم و بیاورمش حال حالا کنم تا جوانترم را باشم و پیری را متاخر نکنم اما این تاخیر که خیلی زیاد و دیر دیر به من شعف می دهد اینجوری با این تکه تکه شدن ، تارومار می شود.و این نیکی در کامم زهر مار میشود .
آقای بابک بدری ، آقای بهنام بدری ، آقای ابوذر موسوی که دیگر نیستی آقای فهیمی که هست ونیستت هنوز برایم مهم است آقای سیامک مهاجری آقای حسین جعفری آقای سعید آقاجانی آقای خیلی های دیگر که دیگر اعصابم از تکرار شما در ذهنم خسته و ناکار می شوم :یکی از ما مرد ؟
آی آدمهایی که در ساحل نشسته اید....
نمی شود که بگوییم که دیگر در میان ما نیست ، ولی آنقدر بهش زنگ نزدم که مرد . رفیق بود و دوست داشتم که باشد و وقتی که ازش یاد میکنم تنها حسرتم نداشتن شماره و یا سراغ از او باشد نه نبودن و آه خدا بیامرزی ها .
خداحافظ آقای بادی گارد سه شنبه
این بیژن / به او به خاطر اصلن نبودنش
که برای دیدن آفاق شعله ور از خود لپر می زد .
.........................آااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه
در این همه
بیژن هم
در این همهمه
بیژن هم
در این همهمه
همه بیژن
بیژن هم
در این همه/ همهمه
بیژن هم
بیژن همه/ هم همه
بیژن هم
همه همهمه همه هم
در این همه
همه همهمه همه
همهمه همه هم
هم همه
هم . هم همهمه
در این همه
بیژن کو ؟
بیژن الهی ۰ هم صفحه هایش را از دفتر شعر دیگر کند
از " گردانده هایش " از " حجم هایش " و به حجم الواح ظلمانی پیوست۰
نسلهای روایت شعر مکتوب به تاریخ می پیوند. و این آخرین والها / خاطره والها را به سنگوارهایی برای ما بدل می کنند.
دیدن بی که خاب از خار بگذرد
دیدن بی که خاب از خار بگذرد " راحا محمد سینا "[1] را از علی مسعود هزار اسب[2] ؛ هنوز آن وقتی که برای معرفی " گلی اما آفتابگردان "[3] قرار بود توی " کارنامه " ، آمدْ بزند ،/ پیدا کردم ، گم بود میان همه اسم ها و کتاب ها . خواندم ، نصفه و نیمه بود چیزی که برای موید زد{ ادامه دارد؛ داشت } ، بعد دوباره خودش را و ادامه آن چیزها را دیگر ندیدم . تا شد " تنفس تند باکره ها "[4] که حمید شریف نیا [5]به صرافت در آوردنش بود . و قرار بر این شد که بر باکره گی بهرام اردبیلی و شاید هم چند تای دیگر مثل چند تای دیگر از شیفتگی ام بگویم ؛ که شعر چهل بود و چهل همه جذاب بود .

اینجا زخمی بود { یک زخم } و نقب هایم نه که ریش ؛ بیش تر التذاذ من بود و امتناع او .
ادبیات او ، .ادبیاتی غنی از تصویر و اجرای کلامی یاد آور ارثی داشت که از " دیگر "[6] ان و " حجمی " ها برده است{ هیچ گاه به شعر تجسمی[7] اعتقاد نداشتم[8] } . نوع مواد خام و بسامد کلماتی که در شعرهایش دیدم لااقل این گواه را می داد ، و یا لا اقل آن بیشتر هایی که من میشناختم و با این بسامد ها شاهکارها دارم .
مثلن یکیش همین " کفن "
من اگر کفنی داشتم نگاه لیلی می کردم و می مردم
" بهرام اردبیلی " شعر دیگر 2
یا وقتی می گوید " شیهه " :
اردیبهشت است
قتال ترین ماه منظومه شمسی
فرو بند درها را ای بیوه سی ساله
اسب نبی در قریبان
شیهه می کشد بی مرکوب
در کمند سواره نظام است
" بهرام اردبیلی " شعر دیگر 2
و رگ :
کبوده ی کوتاه
همیشه بازوست
و رگی برای تنفس بیگانه است
پرویز اسلام پور " شعر دیگر 2
یا خاب :
به این خاب موذیانه معتقدم ...
پرویز اسلام پور " شعر دیگر 2
و البته هوش ، ناخن ، عصب و الخ .....
و هم در نو ع روایت البته نزدیک است به آن تعریف ، آن تعریف که از حجم در مانیفست است . بسطی که نه اطناب ؛ بل اشنایی با زوایایی تازه است از شناختن و تامل آهسته تر دنیاست . آنجا که زبان به سبب تجربه های گزنده ، فرسوده و مهلکش فرصت پدیداری بدان نداده است . یعنی بلوغ زبان به آنچه در باره اش است . و می آموزد که بیشتر از خود و ذخیره ا ش بداند و بیاموزد . قسمی تکامل که البته غایت هنرمندانه اش نیست و نه چیزی را قربانی می کند؛ تنها تفاوت و تازگی اش را می نمایاند که البته پیرایه نیست ؛ طوری که سعی کند سطر را فربه کند و یا ترکیب و تو صیف را با ارایه متراکم نشان دهد، در طول رشد می کند و خود را غنی می کند :
ترا که می نامم
آنجا فراتر از لهجه هام
زخمی اغاز می شود
مثلن این بند از منظومه " سرود هشتم ... " به تبع سلف خودش از همان ترکیب همیشگی و مثلثی " نام – کام - والتیام " عشقی / فراقی بهره می برد . همان یک چیز را روایت می کند . اما تنها چیزی که مخاطب را زخمی می کند . آهسته تر تکلم کردن و مداقه وار تصویر ساختن اش است .
یعنی نگفت " لیلی " نگفت " تمام دنیا " تا شما منتظر زخم باشید . گفت " می نامم " ات فراتر از " لحجه هام " تا تو بسازی چیزی را که روایت یک زخم است و بعد ْ تَرَک ، انتظار های تو را ویران می کند . زیرا نظامی که ساخته خود " بر شرح زخم " بسنده تر می شود :
که زخم جنجر نیست
زخم خیال های کبود من است
وقتی که صدا و انتظارت را
بر گلوم می پیچم
و در ابر غش می کنم
......
و البته جاهای یی هم این " دیگر " ی صرف خود را می شکند { بیشتر در دم های روایت } و خود ِ تازه ای را جلوه می دهد . خود ِ سور ئال تر و جذاب تر ؛ آنجا که "بیان " به کمکش نمی آید و برای چیزهایی که نمی داند دست به دامان " رویا " می برد .
دیوانه می شوم آیا ؟
دیوانه یا سیاه
وقتی که اینگونه با هراس
در زخم هایم ترا می بینم
که سپید می شوی ، بال می زنی
و دوباره همه چیز در رویایی مه آلود پایان می گیرد
این چرخه ادامه پیدا می کند تا روایت ادامه پیدا کند یک بند روایت می شود :
آنگاه آن منم بی بغضی برای گریستن
بی منظومه ای برای دیوانه شدن
که می گذرم و باز می گذرم
در شعله های بی خاکستر
و یک بند باسازی عناصری است که در ساختن روایت تشریک مساعی می کنند .
من که می گذرم
پرنده در سپیده دم می گذرد
و پرنده می میرد
در چهره ای بخار آلود
در گیسوان بی ادعای دیوانه
فضاها را تغییر میدهد ، " رویا " را شکل می دهد ، اما در بازتعریف موتیف های بنیادین جمله هنوز دست نمی برد ، پرنده ، پرنده می ماند ، اما نه در جای خودش و جاهایش میان فضا مثل یک پازل دستی خلط می شود و اما ویرانی ای قابل دست یافتن دارد .
در شعر های دیگرش آن درک آنی و ثبت فوری هم گل ْ به گل ْ دیده می شود . آنجا که منشور ِ سطر گویی از هزار بلور ترکیب یافته که شکل گیری گدازه ها آن را به حجمی متبلور تبدیل کرده و به بعد های فراتر نظر داشته به " حجم بیان " حجم تصویر و توصیف ، و آن غایتی که متصور است .
غایتی با جهان زیبایی شناسی نو آفریده ، متضاد و البته زیبا و درخشان :
مثلن شما نگاه می کنید به پروانه ای رو خار ساقه ای ، گل سرخ می نشیند مجذوب زیبایش می شوید ، نمی خواهید دست رویش بگذارید ناگاه از نگاه چنان بی طپش می شود که از بی تحرگی گویی جان داده ....
اینجوری زیباتر است یا :
جادوی بینایی ام
دیدن بال پروانه ای رنگین کمان
که کفن خار گل سرخم می شود
دیدن بی که خاب از خار بگذرد
بی که رنگ زرد بال
بلغزد
در بازوان آبی یا سرخ
بلرزد و از تشویش
بی جان شود
جادوی چشمهام .
بلور اول --- آن ِ اول --- دیدن بال پروانه ای رنگین کمان
بلور ثانی --- آن ِ ثانی --- که کفن خار گل سرخم می شود
بلور سوم --- آن ِ سوم --- دیدن بی که خاب از خار بگذرد
آن ِ اول --- دریافتی آنی
آن ِ ثانی --- دریافتی از تراکم تصاویر زیبایی شناختی با جعل رفتاری معکوس از غایت مصادیق خار و گل
{ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد}
آن ِ سوم --- تغییر در مسند نحو با استفاده از خاصیت " جانشینی " کلام و افزودن قید به حالت روایت بی که در روند اجرای آن مداخله ای بکند . تنها با جانشین کردن فراکنش دگردیس گونه ای از صفت مفعولی " خوابیده " به شکل " خاب " . با همان کارکرد ، همان بار صفتی و همان بار مفعولی خاب = خوابیده .
دیدن( ناظر ) بی که خاب( خوابیده = صفت مفعولی[9] پروانه ) از خار بگذرد ( شاید هم دل بکند ) ...
و غایت ها آنجا که می داند و راوی بر این دانش خود " غره " است ← جادوی چشمهام
بی که رنگ زرد بال
بلغزد
در بازوان آبی یا سرخ
بلرزد و از تشویش
بی جان شود
جادوی چشمهام .
و من می گوییم نه که قشنگ تر باشد اصلن لا اقل قشنگی متفاوت ، اصیل ، خود بسنده و درخشند ها ی دارد . که راحا را خواندنی ، قابل تامل و جهان او زیست کردن را خواستنی و دلپذیر می کند .
خواندن او خواندن یک سنگ قبر نیست ، یا حتی لوح ، از این منوال است که حمید می گوید " تنفس تند باکره ها " است . ایکاش می توانستم و اجازه داشتم چیز دیگری بزنم و بیشتر{ شاید روزی هدیه ای از خودش } ! اما چه کنم که غرض از آن فایت می شود و از آن لذت عظیم تدوین " حمید[10] " محروم می شوید .
[1] - احمد میراحسان / متولد لاهیجان/ شاعر و نویسنده/ مستند ساز/ منتقد ادبیات و هنر / پژوهشگر
[2] - علی مسعود هزارجریبی / دوست ، شاعر ، منتقد و خیلی چیزهای خوب دیگر برای من
[3] - نام مجموعه ای از " م – موید " شاعر
[4] - نام مجموعه ای در دست چاپ از شاعر و منتقد / دوست عزیز سید حمید شریف نیا
[5] -همان
[6] - شاعران دفتر" شعردیگر " ، 1و 2 را من دیدم
[7] - اسماعیل نوری علاء یکی از فعال ترین مدافع شعر موج نو، برای اولین بار پیشنهاد ((واحد شعری))را در سال 51 در مجله فردوسی ارائه کرد. واحد شعر ی حداقل لازم برای حیات شعر می باشد مثل سلول که حداقل لازم برای حیات می باشد. نوری علاء نام شعرک را برای واحد شعری پیشنهاد کرد.به نظر نوری علاءشعر شاعران بزرگ،مجموعه ی منظم و ساختمان یافته ی این شعرک هاست. در سال 52 نام شعر تجسمی یا پلاستیک را برای این نوع شعر برگزید. نوری علاء شعر پلاستیک را شعر دهه پنجاه می داند و آن را شعری معرفی می کند که روشن بودن بیان وپرهیز از ابهام نامفهوم، قدرت بیان و پالودگی زبان را از شعر نیمائی و تصویری بودن زبان و آزاد بودن ذهن خلاق را از شعر نو به ارث برده است
او از شاعران تجسمی از نصیر نصیری،طاهره باره ئی،راحا محمد سینا و فریدون فریاد نام برد.
آرام/_مثل پرنده ای ، از تخم_/سرزد/سرزدو/گیسو/ پریشان کرد / گلی رویاند / مرا خندید / گفت : باز که پنجره را باز کرده ای /و خون سپید شب را می نگری! / گفتم: نه / نه / انسانی را در کوچه منتظرم / تا اب تبرک را / برعبورگاه گامش / بپاشم، / انسانی که زیر نگاه مشوشم / کوچه های نکبت را / با سلام / بگذرد!
((آواز شبانه آواز درد _ نصیر نصیری))
[8] - محمد سینا” یا همان میر احسان زمانی بیشتر شنیده شد که اسماعیل نوری علا، مسوول صفحه شعر مجلهی فردوسی او را به همراه چهار شاعر جوان دیگر شاعران جوان و مطرح سال نامید و از میر احسان به عنوان شاعر شعر تصویر نام برد. اما احمد میر احسان با نوشتن مقالهای با عنوان “من، یهودا” عنوان کرد که شاعر شعر تصویر نیست و شاعر شعر حجم است
[9] - برخی از صفت های مفعولی که از فعلهای لازم و بندرت فعلهای متعدی می آیند معنی صفت فاعلی دارند : رفته ، خوابیده
[10] - نک شرح۵ و 4
نامه ما به سبکبار
نام داستان:نامه های نون- سبکبار تجربه ای از: سعید نیری -1382 پلاک هفت، منزل نادر سبکبار، خودشه. مطمئنم از تعجب شاخ درمیاره. این فکر را از ذهن گذراند. زنگ زد و یقه پیراهنش را مرتب کرد. صدایش را صاف کرد و نگاهی به در زنگ زده خانه انداخت. از آخرین دیدارشان چهار سال می گذشت، از همان روزی که نادر با مادر و خواهرش نفیسه رفته بودند بجنورد. چیزی که دوستی این دو همکلاسی قدیمی را پابرجا نگه داشته بود، نامه بود. نامه هایی که نقل مجالس دوستانه شان بود. در اوایل تلفن هم بود. اما همان سال اول، نادر در یکی از نامه ها نوشته بود تلفنشان را فروخته اند و از آن روز رضا دیگر با نادر تماسی نگرفته بود. بیشتر از سه سال بود که صدای هم را نشنیده بودند، فقط نامه حکایت دلشان را بازگو می کرد…زنگ را دوباره کش دارتر فشار داد… - با کی کار دارین آقا؟ نگاه رضا به سمت صدا چرخید. زن همسایه جلوی خانه شان ایستاده بود و سراپای رضا را برانداز می کرد. - سلام حاج خانوم. با این خونه کاردارم. منزل سبکبار همینه؟ زن که نگاهش تیزتر شده بود جواب داد: بله همینه، جناب عالی؟ رضا که حوصله سوال و جواب های اینگونه را نداشت سریع گفت: «از دوستای نادرم. از شهرستان اومدم.» و سر گرداند به سمت در خانه و نگاهش به روبرو دوخت. گره ای بر پیشانی زن افتاد. آهی کشید و گفت: - خونه نیستن. حاج خانوم بی قراری می کرد، دخترش نفیسه اونرو برد معصوم زاده سر خاک پسرش. بیچاره پیرزن! بعد سه سال هنوز بی تابی می کنه. حق داره خب. نادر خان تک پسرش بود، مرد خونه اش بود. نگاه رضا لحظه ای مات شد. آشفته رو به زن همسایه گرداند. … به سرعت پاکت نامه را که از دستش بر زمین افتاده بود، برداشت. نامه را از داخلش بیرون کشید. امضای آخر نامه را نگاه کرد. مثل همه نامه های این سه سال. مثل همه نامه های این چهار سال، نون-سبکبار. نگاه از نامه برگرفت. زیر لب زمزمه کرد: » نون، نادر .. . …نفیسه» سعید نیری نجف آباد 1382
و نامه ما به سبکبار .....
مث سیبی که می چرخد و هر چرخی یک روایت دارد ، یک زاویه دید دارد و برای تالیفش از قصدیت یک مولف سود می برد و سیب می شود که برای تکلمش باید هزار بار تخطی کنی ؛ : داستان را که رها کنی هر یک به قصه شد ِ خود یک چیز دیگری است انگار ، تو می دانی اما نمی دانی که چگونه و همین " چگونه " شکل می دهد شاکله وجودی چیزی را که گفتنی می شود و بر اثر گفته های بسیار می آید .
نامه های " ن" تایپیکالی دست مایه است حتی، و درون مایگی خاصی ندارد تا تو را به آن گفتن ، گفتن از آن ِ خود ببرد آنقدر روی سرسری سر می خورد که اجازه کشف هیچ چیز را نداری ، هیچ کس را نمی شناسی ، و به قایده سطر هایش هم نمی توانی اتکا کنی که گفتنی خاصی را از آن بکشی . ما حق داریم " چه " بخوانیم ؟
به ازا هر 2 سطر ما یک شخصیت داریم ، این همه ادم را فقط میخواهیم که رضا بفهمد با نفیسه نامه نگاری میکرده و نه نادر.
نگاهی به در زنگ زده خانه انداخت./چه ما به ازا یک به یک و پوشایی ما را از این چهار سال به زنگ زدگی خانه می رساند این توجیه در کجا داستان خلق و یا تعبیه می شود .چه چیز باید ما را باید به این راست نمایی برساند و پرسش اساسی تر اینکه " اگر در زنگ زده نباشد چه اتفاقی در داستان می افتد "
"
نامه هایی که نقل مجالس دوستانه شان بود." این توصیف باید بیانگر چی باشد ؟ نامه های با خط خوش بود ؟ لطافت خاصی داشت ؟ روی کاغذ گرانقیمتی نوشته می شد ؟ برای ما هم جالب شد این نقل ها ... مستوجب سرگرمی بود ، یا یادمان سوز و گداز فراق و هجران ...؟
"
رضا که حوصله سوال و جواب های اینگونه را نداشت سریع گفت".... / را اگر من بگذارم " رضا که کاملن مشتاق بو د و عجله داشت " آیا کلهم اجمعین در کیفیت آن سطر بین الهلالین: «از دوستای نادرم. از شهرستان اومدم/ فرق ماهوی حاصل می شود ؟.»
"حکایت دلشان" واقعن چی بود ؟ ویا" چیزی که دوستی این دو همکلاسی قدیمی را پابرجا نگه داشته بود، نامه بود. نامه هایی که نقل مجالس دوستانه شان بود. در اوایل تلفن هم بود"هم به حکایت دلشان ربط داشت یا مسئله دیگری بینشان بود ؟ مالی بود ؟ جانی بود ؟ مراد و مریدی بود ؟
حاج خانوم بی قراری می کرد، دخترش نفیسه اونرو برد ... " ایا واقعن همسایه، توجیه دارد با این جزئیا ت به یک غربیه که با تیز بینی در کنکاشش است جواب پس بدهد آنهم پس از اینکه اخم کرد ؟ چرا داستان نیاز به ورود نفیسه دارد یا اگر مثلن جایی دیگر میرفتند و زن همسایه هم از مرگ نادر اینگونه خبر نمی داد نمی توانست در دیالوگ بیشتر و اطلاع از اوضاع و احوال شخص نادر از زن همسایه به این دریافت برسد ؟ و از مرگ دوستش مطلع شود . و بعد هم انگار خیلی صمیمی می شود و کلی درد دل میکند آنهم پس از شنیدن 14 کلمه از مرد ؟
اون نامه از کجا پیدا شد چرا افتاد ازکجا دراومد ؟
زیر لب زمزمه کرد: » نون، نادر .. . …نفیسه »/واین پایان بندی نتیجه همه آن دوست داشتن و بی قراری و... .
......
از نیری به سبب اینکه می نویسد و اجازه حرف زدن را به ما میدهد و ما را در این ضیافت شریک میکند متشکرم وو
هامش نقد
برنتافتن زاویه های مختلف نظرگاه های مختلف وقتی در لوای نقد ، تحشیه و غیره ابراز می شود حتی اگر برخلاف میلمان باشد و یا به زعم ما حق مطلب را ادا نکرده باشد و یا حتی به خطایی فاحش رفته باشد بر اثر سو ئ برداشت ( اگر وجود داشت باشد به مجردش ) هرگز به حیات متن کمک نخواهد کرد .
متن وقتی متن میشود و جاری می شود که دیگری در آن منعقد گردد و پایگانهای معنایی خود را به اشتراک بگذارد و این حیات مختص موقعیت تولید نیست و شامل تمام افق های معنایی تالیف کننده آن در موضع مخاطب نیز می شود پس به خطا نرفتیم اگر پس از تولید آن را محصولی اجتماعی بدانیم که مالکیت خود را دیگربه اندازه دایره تاثیرگذاری و ارتباط داری آن گسترده که انتظاربرداشت ویا معنای" تحت نظر " و من می گویم یکه را ازان نداریم
البته این نقش باز من می گوییم "نزد به خود "هر برداشت است که این مقدار ازادی رابه حیات متن در خود بدهیم و فرافکنی های کلامی را به ان راه داده و اجازه نفس کشیدن را از ان نگیریم اما وقتی خود این "در نزد خود بودن" حیات دوباره می گیرد و به عنوان چیزی مضاعف بر اثربدنبال ان می ایید علاوه برسیطرگی دانش مخاطب حالا در جایگاه ان موضع مشخص تو بگو منتقد، تئوریسین، شارح وغیره نیز اثری بازتولید است که به مدد متن فراوری شده و خود به عنوان اثر قابل تامل والبته نظر ارائه می شودوحیات مستقل تری را به خود معطوف میدارد.
این نقدها ، قولها، نظرها وشرحها دامنه ای از ارتباط معنا داری و یا رازداری از خود متن ،موقعیت ارباب قلم و حرف وضعیت اجتماعی زیست معیشتی وروانشناختی اش و افق های معنایی درگیربا ان را تشکیل میدهد که موجب شکل گیری یک حوزه معرفتی می شود که شامل دریافت ها و جعل ها از متن است .
سوای شرح این " بودگی معرفت " که مجال دیگری می طلبد معرفت حاصل در پیشخوان مخاطب دیگر، که اهم از مولف اثر نقد شده و دیگر مخاطبان نوعی است ؛تنها و فقط تنها ؛ یکی از هزاران خروجی از متن است که روایتی ، شرحی و یا برشی از متن است و تاویل خاصی را مورد نظر دارد و یا به تعمیم خودش نقص در گزارد خاصی را مورد تاکید قرار می دهد .
نوعی قضاوت که سرچشمه های قضاوت شدنش را با خود دارد و بر پایه ها و پرنسیب های خاص به سوی پایاب های سنجه و داوری خاصی متن را به پیش می برد
.و همه ما البته به یک اندازه در برابر آن به پرسش و دیالوگ قرار میگیریم هم من مولف و هم من مخاطب نوعی ، و متن هر چه بیراه از نظر من هرگز حقی برای من (در هر دو جایگاه )ایجاد نمی کند که نسبت به برحق بودن آن قضاوتی روا دارم یا فواصل کمی آن را با خاستگاههای معنایی منحصری بسنجم ویا پرخاشجویی" .اینست و جز این نیست " را جایگزینی گفتگو و پذیرش دیگری بکنم
ما به عنوان مولف تنها یکی از دهها روبرو شوندگان متن هستیم که تنها مزیت ما اینست که از جایگاه " قصدیت " کارکتر مولف را در خود گنجانده ایم و در سیر تولید " خاستگاه تاریخی زایش اثر " را در خود دار هستیم که به بازخوانی اثر در کرانه مند کردن موقعیت هرمنوتیکی اش کمک میکند اما در موقعیت " سنجش و داوری " تنها ما همان یک مزیت نیز از ما کاسته شده و به خیل بیشمارانی میرویم که عصبیت خاصی را نسبت به اثر به عنوان یک " آورده ادبی " نگاه می کنند / مرگ مولف /
و ما به عنوان منتقد نیز نمی توانیم و نباید با چیزی غیر از مسائل فنی و اصول تعریف شده( که البته باز در جزئیات ممکن است هزار ان خمش داشته باشد)به مقیاس و تطابق پیش رویم و هر جعلی را جایگزین جعل دیگری کرده و بر به حق بودن آن هر چربکی را دست موزه سره نمایی کنیم
تطابق ها و تقابل ها تنها از همین مواضع است که شخص ثالث ناظر را از این وهم در می آورد که نقد و نقد بر نقد عصبیت ، پرخاش ، زیاده طلبی و احساس تکدر نیست
در ضیافت طلیعه بودن
نقد زیر مداقه ای است بر آخرین اثر طلیعه نورانی که میتوانید اصل داستان را در اینجا ببینید
http://shahruod.blogfa.com/page/dastan18.aspx
نقد را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب برای پس
پس پس
آنجا که پا و پیش
دست درازی می و هی دلش می خواهد و می وووووو.....و آخر " نمی "
نم نم
بارارارا
را و راه راه
راه راه را
راه راه " راه "
"برای " .
دلم تنگ میشود برای
این نخ که از را
و و راه
می پیچ پیچ پیچ
دو او او او ک
مارما ما را و ما ا ما ه ا ه
تار این چند ضلع
با پای این هش .. حش حشر و نشر نش ر ت
پاهای این هش..
دور نه که پس
پس پس
پوستی که می اندازم
جای آن تن تنم نم تم تو ام
رفته
ووو گریبانگیر " ام "
" ای"
کجای خوابهایی که تازه کجا می و ...
با بالای لبهایی که لبالب لب و
لپر .......... لب، پر
هر چه که پر
هرچه هر پر
پر پر
کاش دوستت می داشتم
تا
جای پرتقالهایی
که تلخ نیست را ....
نشانت می دادم
کاش
دوستم می داشتی
تا
جای پرتقالهایی
که
تلخ نیست را ....
می فهمیدی
مرا به نام خودم
؛ ابراهیم ؛
صدا بزن
تا تو را
میان
نامهای بیشمارم
دریابم
بت من
مرا
به اسم خودم
؛ابراهیم ؛
صدا بزن
تا تو را
میان
نام های بی شمار
دریابم
بت من

